آخرین خبرها

تلفظ اعداد

may_21_2011_5023

یه روز نشستم به دخترم درست تلفظ کردن کلمات رو یاد بدم. از اعداد شروع کردم. همون اول کار به مشکل برخوردم. عدد یک رو نمیتونست خوب ادا کنه.گفتم :مامانی بگو یک. گفت: دو ، سه و بعدش می پرید. هر کار کردم که کلمه “یک” رو بگه، نشد که نشد. مطمئنا بقیه اعداد هم همینطور بود. تا ده بلد ... بیشتر بخوانید »

به دنیا خوش اومدی

lovely-baby

از اینکه تو به دنیا اومدی خیلی خوشحالم. یهویی یادی از قدیما کردم .قضیه مربوط به حدود دوسال پیش میشه که به دنیا اومدم. خیلی نازی .هنوز بابا مامانت اسمت رو مشخص نکردن. ماشالله داری ها گل پسر.قند عسل.بس که خوشحالم نمی دونم چی دارم میگم. کاش اونجا بودم و یکی از اون ماچ های معروفم بهت می دادم. خوشگل ... بیشتر بخوانید »

نماز شیرین کودکی

gol

گاهی که میخوام نماز بخونم خیلی چیزهای اطرافم بهم چشمک می زنن مثل عروسکهام، اسباب بازی هام و حتی شکلات های توی کمد که مامانم قایمشون کرده تا مواقع اضطراری بهم بده .بیشتر جنبه قرص اعصاب رو براش داره.یکهو همه چی آروم میشه. واقعا هم چیز خوشمزه ای هست . هنوز نمیدونم موقع نماز باید چکار کنم! بیشتر بخوانید »

حرم ، امن ترین حریم

891

تو حرم نشستم دارم فکر می کنم. بچه های دور و برم رونگاه می کنم که شیطونی می کنن و از نرده های اطراف رواق بالا و پایین می پرن. ولی عجب صفایی داره حرم. هیچ جا رو با اینجا عوض نمی کنم. برای آقاجون و مامان جونم همیشه دعا می کنم. چون خیلی دلم براشون تنگ می شه. جاشون ... بیشتر بخوانید »

چند ثانیه دوستی

من و نفیسه عاشق همدیگه ایم. البته فقط چند لحظه اول دیدارمون. بوس کردن و تعارف کردن اسباب بازی ها و خوراکی های خوشمزه. بعد از اونه که درگیری اتفاق می افته : انگشت  تو چشم  کردن ، هل دادن و فشار دادن دست و بازو. دیگه خدمتتون بگم خوردن گرفتن خوراکی ها و  اسباب بازی های من حتی اونایی ... بیشتر بخوانید »

شب یلدا و هندونه

شب یلدا بابام یه هندونه خرید که من از خوشحالی حتی اونو پایین هم نذاشتم. یه یاعلی گفتم و هندوننه رو اینطوری رو دو تا دستام بالا بردم. ببین صورتم چقدر قرمز شده. ولی می خندم که ضایع نشم…عروسک من هم از بهت خشکش زد. همه بهم میگن برو وزنه برداری .ولی کلا این رشته رو دوست ندارم … این ... بیشتر بخوانید »

صله رحم

تابستونی رفته بودیم شمال .منزل ویلایی آقاجونم. خیلی خوش گذشت. اونجا توگرمای طاقت فرسای شهر هم باید سرت پتو بذاری. آخه این روستا لابلای کوه و جنگله. دخترخاله ام اونجام دست بردارم نبود و با بابا و مامانش اومدن خونمون. با بیسکوییت ازش پذیرایی کردم. ولی مثل اینکه این دختر به مال خودش قانع نیست و زورش به زیردستاش می ... بیشتر بخوانید »

Scroll To Top