آخرین خبرها
شما اینجا هستید: خانه / یادداشت ها / بستنی بابرکت!

بستنی بابرکت!

افسانه ای
با مامانم و نفیسه و مامانش رفتیم بازار. بعدش هم رفتیم داخل یه مغازه که بستنی سفارش بدیم و بخوریم. نفیسه در بدو ورود گفت از این بستنی ها زبون میزنن میخوام. مامانش هم ناچارا یکی از اون بستنی قشنگا که نفیسه انتخاب کرده بود رو از داخل فریزر در آورد. مامانم هم سه تا بستنی لیوانی سفارش داد مهمون خودش. چه خوشمزه بودن. نفیسه کمی از اون بستنی رو لیسید و با جیغی مودبانه به مامانش گفت:” مال شما رو میخوام”.  مامانش از روی علاقه! بستنی ها رو تعویض کرد. یکمی که شد ، رنگ و لعاب بستنی خاله چشام رو گرفت. گفتم :”من اونو میخوام”. طفلی مامانم کله بستنی رو جدا کرد و به خاله ام برگردوند و اصل ماجرا رو بهم داد. من هم بستنی ام رو به خاله دادم. کمی خوردم ، زبونم یخ  کرد . به مامانم گفتم نمیخوام مال خودمو بهم بده. مامانم هم از روی علاقه ! بستنی ها رو تعویض کرد. خلاصه اش اینکه بستنی با برکتی بود و خیلی هم متبرک شده بود. آخرش هم که با جیغ نفیسه از داخل مغازه فرار کردیم.طفلی خوابش می اومد. چند بار بهش گفتم :”  آبجی این کارا درست نیست. خوابت میاد خب  بگو خوابم میاد . جیغ زدن و آبروریزیت واسه چیه دختر”. و اون هم در جواب سرم جیغ  کشید. نخطه

درباره‌ی خودم

۳ نظر

  1. جانم عزیزم.چقذر ماشالله ناز شدن.ایشالله همیشه سالم باشن و سایه بابا و مامانشون سالهای سال رو سرشون باشه به خوبی و خوشی.چقدر شبیه هم شدن.جونم

  2. سلام عمو
    خوبی؟امسال که نشد عید فطر با دایجونهای بابامامانت بیایمو ببینیمتون،شماهم که اومدین شمال همش رفتین ویلاتون،به ما پایین شهریها سر نزدین!بهرحال سلام به همه برسون،
    حرم میری دعا کن تا آقارضا(ع)ماروهم دعوت کنه،
    عمو،به بابات بگو من همون”سلام داداش”هستم.افتاااااد؟یاعلی

  3. با سلام
    با مطلبی تحت عنوان(( اولین مجتهد متکازینی)) به روز هستیم
    ما را با نظرات ارزشمند خود یاری دهید

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Scroll To Top