آخرین خبرها
شما اینجا هستید: خانه / یادداشت ها (برگ 4)

بایگانی دسته بندی ها : یادداشت ها

اشتراک به خبردهی
  • کارت آفرین های من ، یک دختر کلاس اولی

    کارت آفرین های من ، یک دختر کلاس اولی

    اینقد کارتهای آفرین من زیاد شده که نمی تونم راحت اونا رو بشمرم . هر کارت آفرین هم به این نشونه هست ک...

  • حرف دل من با امام زمان عزیزم

    حرف دل من با امام زمان عزیزم

      تو تکلیف مدرسه از ما خواستن با امام زمان علیه السلام درد و دل کنیم . منم اون چیزی که واقعا دو...

  • تولد مامان جونم مبارکه

    تولد مامان جونم مبارکه

      امروز تولد مامان جونم بود . این نقاشی خیلی زیبا رو براش کشیدم که بهش ثابت کنم چقد دوسش دارم ....

  • همین نقاشی ساده …

    همین نقاشی ساده …

        علاقه خیلی زیادی به نقاشی کشیدن دارم ، ولی گاهی اوقات سخت ترین کار دنیا میشه .؛ وقتایی...

  • بوی چیزای نو ، بوی مدرسه

    بوی چیزای نو ، بوی مدرسه

        کیف و کفش کلاس اولی من قبل اینکه مدرسه برم مامانم واسم شعری خوند که می گفت: باز آمد بو...

  • جدایی

    جدایی

    اوایل تابستان سال نود و یک؛ بالاخره لحظه ای که دوست نداشتم رسید. لحظه ای که من و نفیسه باید از همدیگ...

  • من کارتونی

    با دیدن این عکس یاد چی می افتید؟ باید بگم  این خودمم که با شیرین کاریهای بابام  به این روز در اومدم....

  • من و حرم و چادر

    من و حرم و چادر

    دیروز بود که مامانم گفت:عزیزم میای بریم حرم؟ من هم با خوشحالی گفتم : بلــــــــــه حاضر شدیم و رفتیم...

  • سرگرمی های مدرن

    سرگرمی های مدرن

    مامانم برام اسباب بازیهای زیادی خریده . ولی چشمام بیشتر نت بوکش رو گرفته. آخه اگه دیر هم از خواب پاش...

  • نقش های شیرین کودکی

    نقش های شیرین کودکی

    دو سال و ده ماهمه بعد ازمدتها سلام و شرمنده از اینکه دیر به دیر به سایتم سر میزنم ، آخه درحال رشدم و...

  • بستنی بابرکت!

    با مامانم و نفیسه و مامانش رفتیم بازار. بعدش هم رفتیم داخل یه مغازه که بستنی سفارش بدیم و بخوریم. نف...

  • تلفظ اعداد

    تلفظ اعداد

    یه روز نشستم به دخترم درست تلفظ کردن کلمات رو یاد بدم. از اعداد شروع کردم. همون اول کار به مشکل برخو...

  • به دنیا خوش اومدی

    به دنیا خوش اومدی

    از اینکه تو به دنیا اومدی خیلی خوشحالم. یهویی یادی از قدیما کردم .قضیه مربوط به حدود دوسال پیش میشه ...

  • نماز شیرین کودکی

    نماز شیرین کودکی

    گاهی که میخوام نماز بخونم خیلی چیزهای اطرافم بهم چشمک می زنن مثل عروسکهام، اسباب بازی هام و حتی شکلا...

  • حرم ، امن ترین حریم

    حرم ، امن ترین حریم

    تو حرم نشستم دارم فکر می کنم. بچه های دور و برم رونگاه می کنم که شیطونی می کنن و از نرده های اطراف ر...

  • چند ثانیه دوستی

    من و نفیسه عاشق همدیگه ایم. البته فقط چند لحظه اول دیدارمون. بوس کردن و تعارف کردن اسباب بازی ها و خ...

  • شب یلدا و هندونه

    شب یلدا بابام یه هندونه خرید که من از خوشحالی حتی اونو پایین هم نذاشتم. یه یاعلی گفتم و هندوننه رو ا...

  • خواب راحت

    به این میگن خواب راحت.هرجا که دوست داری بخوابی بدون اینکه حتی یک بچه پشه مزاحمت بشه. ...

  • صله رحم

    تابستونی رفته بودیم شمال .منزل ویلایی آقاجونم. خیلی خوش گذشت. اونجا توگرمای طاقت فرسای شهر هم باید س...

  • اولین چادر نماز من

    مثل اینکه اونقدری بزرگ شدم که مامانم واسم چادر نماز دوخته. آره خودم هم باورم نمیشه. واسه همین اینقدر...

fans

این هم نمایی از تجمع عده ای از طرفداران خونگرم من در مقابل دفتر سایتم . البته این دفتر تو لندنه.از همه تشکر می کنم. بیشتر بخوانید »

تلویزیون

از بین برنامه های تلویزیونی ،پیام بازرگانی رو بیشتر از بقیه دوست دارم  چون همه چی توش پیدا میشه ولی برنامه های دیگه این کیفیت روندارن.بعدش هم عمو پورنگ . از اینکه بچه ها الکی توش جیغ می کشن خوشم میاد. یه چیز دیگه اینکه صدای قرآن واذان رو خیلی دوست دارم. منم گاهی اوقات باهاش می خونم.آخه فکر می ... بیشتر بخوانید »

محرم ۸۸

امروز روز هشتم محرم سال هشتادو هشته.روزی که متعلق به حضرت علی اصغر علیه السلام کوچکترین سرباز امام حسین علیه السلامه. خداوند توفیق داد تا در برنامه ویژه شیرخوارگان حسینی در حرم مطهر امام رضا شرکت کنیم . بیشتر بخوانید »

یادگاری

این هم عکس دختر خاله عزیزم نفیسه هست که هفت ماه از من بزرگتره. حق آبجی بزرگه به گردنم داره هرچند گاهی اوقات زور میگه یا موهامو می کشه ولی بازم دوستش دارم.بعضی ها میگن که ما خیلی شبیه هم هستیم. شما چی فکر می کنید؟! فکر کنم اینجا شش ماهم بود! بیشتر بخوانید »

مسافرت

این عکس رو وقتی خونه مادر جون رفته بودیم گرفتم . خیلی دلم واسه مادر جون وآقاجون و خاله و دایی جونم و …تنگ شده! یه دختر دایی دارم که اسمش فاطمه هست.پیش دبستانی میره .عکسشو حتما میذارم.اینجا پنج ماهم بود.تو این سن هیچ کاری بلد نبودم.نه نشستن نه چهارزانو راه رفتن.ولی گریه گردن رو خوب بلد بودم! بیشتر بخوانید »

من و عروسکم که بهش میگن سیب زمینی ، تابستون روزای خوبی داشتیم. تنها کسی که زورم بهش میرسه و می تونم پستونکشو بخورم این عروسکمه. توچهار ماهگی بود که گرما رو تجربه کردم.عجب چیزیه.آدم شرشر عرق می ریزه.اونم شمال با هوای گرم و شرجی که طاقت آدمو می بره.منم با گریه هام امون بفیه رو می بردم. شمال خیلی ... بیشتر بخوانید »

لذت یک نگاه

خیلی شیرینه که وقتی بلند میشی تو رو نگاه کنه خیلی لذت بخشه که وقتی به این طرف و اونطرف حرکت میکنی ، اون هم نگاهشو همراهت به این طرف و اون طرف ببره شاید هیچوقت تصور نمیکردم که یه نگاه اون میتونه اینقدر شیرین باشه شکر  . بازم شکر بیشتر بخوانید »

Scroll To Top