
دو سال و ده ماهمه
بعد ازمدتها سلام و شرمنده از اینکه دیر به دیر به سایتم سر میزنم ، آخه درحال رشدم و خیلی فرصت ندارم.
از اونجایی که دیگه خانومی شدم واسه خودم ، مدل بازیهام عوض شده. الان به مامان بازی علاقه زیادی پیدا کردم. خوشبختانه من و دخترخاله سر این موضوع تفاهم کامل داریم که کدوم یکی مون نی نی بشه وکدوم مامان. ایشون علاقه شدیدی به نی نی شدن و لوس کردن خودش داره، من هم نقش یک مامان فداکار رو بخوبی بازی میکنم. هرچی میخواد براش میخرم و اونو به پارک و مغازه می برم و مطمئنم با این کارم ، اون فرد مفیدی برای جامعه میشه.
از کارهای مشترک دیگه مون میتونم به خرابکاری های دونفره اشاره کنم که باعث تقویت کار گروهی در آینده میشه.
چیزی که کمی منو اذیت میکنه اینه که هرکار خطرناک و مضری که دخترخاله نمیتونه یا نباید انجام بده، بهم امر میکنه که انجامش بدم و من هم از روی حسن نیت اونو انجام میدم و سرزنش ها و کتهاش رو خودم تنهایی میخورم.
با این وجود ، من دخترخاله ام رو خیلی دوست دارم و مطمئنم اون هم منو دوست داره. شاید مدل دوستیمون یکم فرق بکنه ولی در باطن هردوش یکیه.

با مامانم و نفیسه و مامانش رفتیم بازار. بعدش هم رفتیم داخل یه مغازه که بستنی سفارش بدیم و بخوریم. نفیسه در بدو ورود گفت از این بستنی ها زبون میزنن میخوام. مامانش هم ناچارا یکی از اون بستنی قشنگا که نفیسه انتخاب کرده بود رو از داخل فریزر در آورد. مامانم هم سه تا بستنی لیوانی سفارش داد مهمون خودش. چه خوشمزه بودن. نفیسه کمی از اون بستنی رو لیسید و با جیغی مودبانه به مامانش گفت:” مال شما رو میخوام”. مامانش از روی علاقه! بستنی ها رو تعویض کرد. یکمی که شد ، رنگ و لعاب بستنی خاله چشام رو گرفت. گفتم :”من اونو میخوام”. طفلی مامانم کله بستنی رو جدا کرد و به خاله ام برگردوند و اصل ماجرا رو بهم داد. من هم بستنی ام رو به خاله دادم. کمی خوردم ، زبونم یخ کرد . به مامانم گفتم نمیخوام مال خودمو بهم بده. مامانم هم از روی علاقه ! بستنی ها رو تعویض کرد. خلاصه اش اینکه بستنی با برکتی بود و خیلی هم متبرک شده بود. آخرش هم که با جیغ نفیسه از داخل مغازه فرار کردیم.طفلی خوابش می اومد. چند بار بهش گفتم :” آبجی این کارا درست نیست. خوابت میاد خب بگو خوابم میاد . جیغ زدن و آبروریزیت واسه چیه دختر”. و اون هم در جواب سرم جیغ کشید. نخطه
یه روز نشستم به دخترم درست تلفظ کردن کلمات رو یاد بدم. از اعداد شروع کردم. همون اول کار به مشکل برخوردم.
عدد یک رو نمیتونست خوب ادا کنه.گفتم :مامانی بگو یک. گفت: دو ، سه و بعدش می پرید. هر کار کردم که کلمه “یک” رو بگه، نشد که نشد.
مطمئنا بقیه اعداد هم همینطور بود. تا ده بلد بود. حالا بهم بگین چطوری میشه بهش یاد داد؟؟! عجب مشکل بزرگی!!

از اینکه تو به دنیا اومدی خیلی خوشحالم. یهویی یادی از قدیما کردم .قضیه مربوط به حدود دوسال پیش میشه که به دنیا اومدم. خیلی نازی .هنوز بابا مامانت اسمت رو مشخص نکردن. ماشالله داری ها گل پسر.قند عسل.بس که خوشحالم نمی دونم چی دارم میگم. کاش اونجا بودم و یکی از اون ماچ های معروفم بهت می دادم. خوشگل بابایی و مامانی. خوش اومدی به این دنیا. عاشق اون لپات ام.گوگولی منی آقا پسر دایی.

گاهی که میخوام نماز بخونم خیلی چیزهای اطرافم بهم چشمک می زنن مثل عروسکهام، اسباب بازی هام و حتی شکلات های توی کمد که مامانم قایمشون کرده تا مواقع اضطراری بهم بده .بیشتر جنبه قرص اعصاب رو براش داره.یکهو همه چی آروم میشه. واقعا هم چیز خوشمزه ای هست . هنوز نمیدونم موقع نماز باید چکار کنم!

تو حرم نشستم دارم فکر می کنم. بچه های دور و برم رونگاه می کنم که شیطونی می کنن و از نرده های اطراف رواق بالا و پایین می پرن. ولی عجب صفایی داره حرم. هیچ جا رو با اینجا عوض نمی کنم. برای آقاجون و مامان جونم همیشه دعا می کنم. چون خیلی دلم براشون تنگ می شه. جاشون اینجا خیلی خالیه..

من و نفیسه عاشق همدیگه ایم. البته فقط چند لحظه اول دیدارمون. بوس کردن و تعارف کردن اسباب بازی ها و خوراکی های خوشمزه. بعد از اونه که درگیری اتفاق می افته : انگشت تو چشم کردن ، هل دادن و فشار دادن دست و بازو. دیگه خدمتتون بگم خوردن گرفتن خوراکی ها و اسباب بازی های من حتی اونایی که زوار در رفته ان. بزرگترامون که تا قبل از این مشغول خوش و بش و خوردن میوه بودن، حالا کاری نمی کنن جز حرص خوردن و …
امیدوارم با بزرگتر شدن ما همه چی روبراه بشه ایشالله.

شب یلدا بابام یه هندونه خرید که من از خوشحالی حتی اونو پایین هم نذاشتم. یه یاعلی گفتم و هندوننه رو اینطوری رو دو تا دستام بالا بردم. ببین صورتم چقدر قرمز شده. ولی می خندم که ضایع نشم…عروسک من هم از بهت خشکش زد. همه بهم میگن برو وزنه برداری .ولی کلا این رشته رو دوست ندارم … این هم شد ورزش.پس جرثقیل رو واسه چی ساختن؟ حتما حکمتی داشته که ساختنش مگه نه؟!

تابستونی رفته بودیم شمال .منزل ویلایی آقاجونم. خیلی خوش گذشت. اونجا توگرمای طاقت فرسای شهر هم باید سرت پتو بذاری. آخه این روستا لابلای کوه و جنگله. دخترخاله ام اونجام دست بردارم نبود و با بابا و مامانش اومدن خونمون. با بیسکوییت ازش پذیرایی کردم. ولی مثل اینکه این دختر به مال خودش قانع نیست و زورش به زیردستاش می رسه.توی این عکس هنوز بیسکوییتش تموم نشده بود. نبودین ببینین بعدش چه قشقرقی به پا میشه. سلاح من فعلا گریه هست. بذار بزرگتر بشم…